کودک دوست داشتنی من

خرید بک لینک
روز شنبه 20/3/96 بود. ماه رمضان بود. زنگ زدم صدا و سیما. چند وقتی بود پیگیری میکردم که ببرمت توی برنامه کودک . اون روز که زنگ زدم گفتند میتونید امروز بچه تون رو با لباس محلی بیارید .من هم زنگ زدم به مادر و گفتم با خاله رعنا صحبت کردم شما برو و لباس محلی برای عسل بگیر. خودت لباس محلی داری اما پیراهنش رو دوست نداری. مادر هم رفت و برات گرفت.قرار شد ساعت 2 صدا و سیما باشیم. به بابا زنگ کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: برنامه, نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 3:15

دیروز بردم کلاس (یه کلاس است که روی حافظه و هوش هیجانی بچه ها کا رمیکنه و چند نفری جمع شدیم و از یه مربی خوب خواستیم تا این کلاس را براتون برگزار کنند) ساعت 5:30 خونه بودیم خیلی خوابم می اومد. برات میوه پوست گرفتم و تلویزیون رو روشن کردم به خواسته خودت.خواستم یه چرتی بزنم که باباجون بهم زنگ زد که بریم پایین و ببینمشون. کمرش درد میکرد که بیاد بالا. رفتیم پایین. تو هم برعکس همیشه که بر کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 204 تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 3:15

زندگی مامان الهی دورت بگردم خیلی وقته فرصت نکردم چیزی برات بنویسم. کلی ماجرا و حرف دارم که بعضی هاش هم یادم رفته.بذار از ادامه مطالب قبلی بنویسم. خدا رو شکر بعد از خوردن یه قرص اون هم با هزار تا ترفند و مسابقه با عمه مهسا، خوب خوب شدی.ماه رمضان امسال توهم میگفتی من هم روزه ام. و گاهی چیزی نمیخوردی و موقع افطار کنارم مینشستی و افطار میکردی. البته فقط ابجوش و زعفرون و زولبیا و بامیه میخوردی. یه د کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: مطالب,گذشته,بهار, نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48

خیلی وقته هی میگی از اون دو چرخه ای بزرگ میخوام که صورتی باشه. تو سایت دیدی و همش میگی بابا برام فشارش بده (هنوز به سفارش میگی فشارش). دو کلمه هست که هنوز تلفظشون رو درست نمیگی کی سفارش که بهش میگی فشارش و دومی اگر است که میگه اقه. قربون اقه گفتنت بشم. بابایی شب ساعت 10 دوتانمون رو سوپرایز کرد و دوچرخه خوشگلت رو اورد. خیلی ذوق کردی و کلی سوارش شدی.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:46 توسط |
کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: خرید,دوچرخه, نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48

روز شنبه 20/3/96 بود. ماه رمضان بود. زنگ زدم صدا و سیما. چند وقتی بود پیگیری میکردم که ببرمت توی برنامه کودک . اون روز که زنگ زدم گفتند میتونید امروز بچه تون رو با لباس محلی بیارید .من هم زنگ زدم به مادر و گفتم با خاله رعنا صحبت کردم شما برو و لباس محلی برای عسل بگیر. خودت لباس محلی داری اما پیراهنش رو دوست نداری. مادر هم رفت و برات گرفت.قرار شد ساعت 2 صدا و سیما باشیم. به بابا زنگ زدم و گفتنم کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: رفتن,سیما,شرکت,برنامه,سلام,شنبه, نویسنده: بازدید: 194 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48

عزیزم سلام پارسال کلاس قرآن میبردمت با خانم طاهری عزیز. خیلی دوست داشتی . البته ساعتش بد بود و زمانی که خسته بودی باید میرفتیم. من اداره میموندم بابایی تو رو می اورد و لباس هات رو اکثر وقتا تو ماشین میپوشوندم میبردمت کلاس تا ساعت 4. توی مسیر با دوستات بخصوص نادیا همراه میشدی و مسابقه دو میدادی. گاهی هم مسابقه پیدا کردن برگ های خشک درختا روی زمین و خرد کردن آنها. و گوش دادن به صدای خش خش برگها. ه کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: کلاس,قرآن, نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48

چند وقتی ازم میخوای که کلاس موسیقی بنویسمت. پارسال و پیارسال که رفتم گفتند فعلا کوچیکه. اما مطمین بودم امسال دیگه اسمت رو مینویسند. خلاصه با م رفتیم واسمت رو نوشتیم. تقریبا دو هفته بعد با هام تماس گرفتند و گفتند اولین جلسه روز پنج شنبه 5/05/96 ساعت 5 تشکیل میشه.هم کلاسی هات طه و صدرا هستند. مامان طه رو قبلا توی صدا سیما دیده بودیم.عزیز دلم خیل به موسیقی علاقه نشونمیدی . استادت خانم نکوئیان هم خ کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: کلاس,موسیقی,آموزشگاه,نوبانگ, نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48

دیروز بردم کلاس (یه کلاس است که روی حافظه و هوش هیجانی بچه ها کا رمیکنه و چند نفری جمع شدیم و از یه مربی خوب خواستیم تا این کلاس را براتون برگزار کنند) ساعت 5:30 خونه بودیم خیلی خوابم می اومد. برات میوه پوست گرفتم و تلویزیون رو روشن کردم به خواسته خودت.خواستم یه چرتی بزنم که باباجون بهم زنگ زد که بریم پایین و ببینمشون. کمرش درد میکرد که بیاد بالا. رفتیم پایین. تو هم برعکس همیشه که برای پایین رف کودک دوست داشتنی من ...

ما را در سایت کودک دوست داشتنی من دنبال می‌کنید

برچسب: سوخت, نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:48

صفحه بندی